بعد از کلی بحث های جور و واجور که سر سینما و دربند و ... با خیلی ها داشتم هیچ کدام نتوانستند قانع ام کنند که دربند را بعنوان یک فیلم خوب بپذیرم و سیمرغی را که سر این فیلم برای پگاه آهنگرانی پر پر کردند شایسته او بدانم «حداقل»

دربند ساخته پرویز شهبازی همان روایت همیشگی بره ایست در میان گرگ ها ، دختر شهرستانی نه چندان دور از تهران برای ادامه تحصیل و دانشگاه به تهران می اید مقررات دانشگاه او را از دریافت خوابگاه منع می کند و او مجبور است هم خانه دختری شود که زندگی ارام و خوبی ندارد ...

هرچه گشتم اصطلاحی بهتر از رو هوا ماندن برای دربند نیافتم ، دربند از نظر فیلمنامه و بعضا کارگردانی روی هواست ، تکلیف ها در دربند روشن نیست ، کمک کنم یا نه ، سوار ماشین غریبه بشوم یا نه ، بحران ها که روی می اورند مقاومت بکنم یا نه و ....

دربند شخصیت پردازی های نصف و نیمه ای دارد و برخی از کاراکترهایش اضافی مطلق هستند و حضور یا عدم حضورشان هیچ تاثیری در روند داستان یک خطی دربند ندارد ، همگی بازیگران در حد یک تیپ ساده هستند و گاه نازنین کمی پیشی می گیرد که البته باز هم برای او بعنوان نقش یک فرعی یک داستان کافی نیست

حمید صاحب مغازه ایست که سحر در آن مشغول کار است ، حمید یک شخصیت اضافی است شخصیتی که فقط چند دیالوگ تکراری دارد که در اصرار کردن به نازنین برای کار کردن در بوتیکش خلاصه می شود بدون هیچ مقدمه ای و ناگهانی وارد فیلم می شود و با توجه به نوع معرفی اش در محله دربند توسط بهرنگ می توان او را بعنوان یکی از شخصیت های مهم داستان تصور کرد اما اینطور نمی شود و او یک کاراکتر اضافی بیشتر نیست که سه سکانس کوتاه بیشتر بازی نمی کند ، البته در دربند بیشتر اتفاقات خوب طراحی شده و پیش می روند اما سرانجامشان چیز دیگریست که اصلا مرتبط با پایه کار و پرداخت هایشان در طول داستان نیست

اصل موضوع فوق به روند کل داستان باز می گردد و محور اصلی دربند که حضور یک دختر شهرستانی را در خانه ای روایت می کند که دختری فاسد همراه با دوستان پسر و دخترش هرشب مهمانی دارند و سیگار و قلیون و تخمه «البته مهمانی ها و مهمان های دربند خیلی پاستوریزه هستند و شبیه به پارتی و ... اینجور مسائل نیستند» ، این مسئله و المان ها فضاسازی که کارگردان و فیلمنامه نویس انجام داده اند ناخودآگاه ذهن مخاطب را به سمت و سویی می برد که هر آن امکان لغزش دختر و افتادن در دام اعتیاد و تن فروشی و ... هست اما داستان طور دیگری پایان می پذیرد که اصلا کارگردان در طول اثر به پرداخت آن نپرداخته است و فیلم سمت و سوی کلاهبرداری و فرار از کشور بخود می گیرد

علاوه بر شخصیت های اضافی ، دربند مسائل و به اصطلاح داستانک های اضافی بی سر و ته هم کم ندارد ، منظور کارگردان از جنبش دانشجویی چیست؟ جنبش دانشجویی که هربار نازنین وارد دانشگاه می شود این جنبش دانشگاه را به سمت و سوی تعطیلی می برد ، ایا کارگردان دانشجو بودن را تجربه نکرده است؟ مگر با هر اعتراض دانشجویی دانشگاه تعطیل می شود آخر جنبش دانشجویی اینقدر شور هم نیست ، مسئله بعدی این است که اصلا جنبش دانشجویی برای چیست ، هدف از نشان دادن این تصاویر چیست فقط و فقط محکوم کردنشان هست یا چیز دیگر ...؟

در طی روند داستانی که دربند دارد قرار بر این است که نازنین هم دچار اتفاقات زندگی سحر در مواجهه با فرد بازاریی بنام زارعی شود و همه چیز همانگونه که برای سحر بوده برای نازنین نیز پیش می رود اما یک اتفاق غیر منتظره کاملا نا مفهوم و بی مورد رخ می دهد و داستان را تمام می کند گویی پایانی اجباریست ، روز بعد از پیشنهاد کارگر زارعی به نازنین برای بر قراری ارتباط و تن دادن به خواسته کثیف زارعی «که از طرف نازنین بی پاسخ می ماند» زارعی عصبانی سراغ پسرش را از نازنین می گیرد پسری را که هیچ تعریف و پیش زمینه ای از او در کل داستان نداریم و در سکانس بعد متوجه می شویم پسرک ساکت مهمانی های همیشگی سحر بوده که اسناد پدر را دزدیده است

اسنادی را که آنها را پاره می کند و بعد در یک صحنه اگزوتیک خنده دار تصادف می کند و میمیرد و به جوان مظلوم و ناکام فیلم بدل می شود جوانی که ناگهان با کلی دسته کلید می اید و دربند را تمام می کند و گره ها را باز می کند آخر اصلا مسئله دربند او نبوده و هر طور که دربند را ببینیم او وصله ناجوریست که هیچ پرداختی برای او در شخصیت ها و کل فیلم نیست و همه کاره هم اوست

حالا تکلیف دختری که قرار نبود سوار ماشین بشود و بالاجبار سوار ماشین پسر زارعی شده چیست ، دختری که بی مورد بازداشت شده تکلیفش چیست ، چگونه با یک تعهد آزاد می شود ، پاکت ابتدای داستان چیست و چه کاره است و چرا دخترک نمی فهمد که سحر غیر قابل اعتماد است ...

دربند تکلیفش را با زن مشخص نمی کند ، گزنده است اما گزش منتقدانه ندارد و سوزن به احساسات مخاطب می زند و تلخی متفکرانه ای ایجاد نمی کند